سه‌شنبه ۱۷ فوریهٔ ۲۰۰۹

کاشکی های احمقانه من.

در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی...
کاشکی های من اغلب از آن دسته بودند که موقع خواب محقق میشدند. از آن دسته کاشکی هایی که خیالت را هنگام خواب قلقلک می دهند و تو به مرور زمان می فهمی که بسیاری از این کاشکی ها را فقط شاید برای لحظه ای در خواب و رویا محقق خواهی یافت. کافی است پلکهایت را روی هم بگذاری تا فوتبالیست شوی، یا دختری را تنگ در آغوش بگیری. و بدینسان است که رویا شیرین ترین و خواستنی ترین بخش زندگی می شود.
کاشکی های دوران دبستان من:
کاشکی مادرم همیشه روسری میگذاشت تا به جهنم نرود.
کاشکی پدرم نماز می خواند تا به جهنم نرود.
کاشکی می فهمیدم بچه چگونه به وجود می آید.
کاشکی ماشین پدرم ژیان نبود.
کاشکی پدرم هم مثل خانم معلم امام خمینی را دوست داشت.
کاشکی می فهمیدم کُس کش یعنی چه.
کاشکی تیزهوشان قبول میشدم.
کاشکی معدلم بیست میشد.
کاشکی "نِل" مادرش را پیدا میکرد.
کاشکی میشد من با یکی از دخترهای فیلم خواهران غریب ازدواج میکردم.
کاشکی میشد موهایم بلند و لَخت، مدل آلمانی باشد.
کاشکی کور رنگی نداشتم.
کاشکی استقلال، برزیل را در مسابقه ای دوستانه میبرد.

کاشکی های دوران راهنمایی و دبیرستان من:
کاشکی همسرهای ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، شبها نیاز جنسی شوهرانشان را برآورده میکردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی صاحبخانه های ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، اجاره را بالا نمی بردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی پدرم میگذاشت سبیلهای تازه در آمده ام را با تیغ بزنم.
کاشکی معلم دینی نداشتم تا بتوانم برای یک بار هم که شده بدون عذاب وجدان جلق بزنم.
کاشکی چند دختر میدانستند که من چقدر دوستشان داشتم.
کاشکی فیلم تایتانیک را بدون سانسور میدیدم.
کاشکی میشد موهایم بلند شوند و من آنها را ببندم.
کاشکی من جیمز هتفیلد بودم.
کاشکی میتوانستم آهنگ "اگه یه روز بری سفر" را با گیتار بزنم و باهاش بخونم.
کاشکی میتوانستم سیگار را درست بکشم و کاه دود نکنم.
کاشکی مشروب میخوردم و مست میشدم.
کاشکی معتاد میشدم.
کاشکی خودکشی میکردم.
کاشکی ناظم مدرسه را با دستان خود خفه میکردم.
کاشکی میشد به موهایم ژل بزنم و کسی به جانم غر نزند.
کاشکی یک اسنوکر باز فوق العاده بودم و جلیقه می پوشیدم با پاپیون و با یک چوب 100 خال میزدم.

کاشکی های پیش دانشگاهی من:
کاشکی رتبه ام زیر 2000 شود و بتوانم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بخوانم و با ماشین به دانشگاه بروم.

کاشکی های بعد از پیش دانشگاهی من:
کاشکی زنده نبودم.

کاشکی های من از 2 سال پیش تا الآن:
کاشکی اینقدر احمق نبودم و زندگی را راحت تر میگرفتم.
کاشکی هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همینجوری بگذرد، آرام و بی درد سر بدون هیچ اتفاق خاصی. دیگر ذره ای جاه طلبی در وجود من نمانده است. صرفا میل غریزی به بقا مانده است با کمترین دردسر و ناراحتی.


من یک احمق بوده ام. این اعتراف تلخی است. آدمها شاید با آرزوهایشان تعریف میشوند. آدمها تغییر می کنند چون آرزوهایشان تغییر می کنند. اغلب آرزوهای ما مردم بدبخت جهان سومی دست یافتن به بدیهیات زندگی مردم جهان اول است. بسیاری از آرزوها را در ما می کارند. شاید مهمترین وجه اشتراک سازوکارهای اقتصادی و سیاسی برای کنترل مردم، از گذشته تا کنون، ایجاد آرزو در میان مردم بوده است. دست نیافتنی های ما، رویاهای ما، چیزهایی که از داشتنشان منع شده ایم، همان آرزوهای ما هستند که باید به دنبال آنها برویم. امیال ما به مرور زمان با "محرومیت های ما" تعریف می شوند و در واقع امیال برآمده از محرومیت ها هستند. چاره ای نیست. خودمان را به هر راهی که می زنیم باز نا خواسته می بینیم که در مسیر رسیدن به همان "نداشته ها" قدم بر میداریم. راه گریزی نیست. همه چیز و همه کس را میتوان فریفت جز آرزوهای خود را.در نهایت می فهمیم آنقدر توی سر آرزوهایمان زده اند که دیگر آرزو نمی کنیم و یا در حقیقت آرزو می کنیم که دیگر آرزو نکنیم. و اینگونه است که جاده راننده ما میشود...

دوشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۸

چند وقت است همه اش خودت می دانی...

1-شب که می شود، من می مانم و سیگار و چایی و غربت. دروغ چرا،"او" هم هست. گاهی صدایم می کند. نه چایی می خورد و نه سیگار می کشد. بر و بر به من نگاه می کند.
2-صبح می شود و ما نشسته ایم. "او" صبحها می رود. من می مانم و متروها و ماشین ها و برجها. گم می شوم در جستجوی "او". دود و سرب به دور گلویم می پیچد و خفه ام می کند. نای راه رفتن ندارم. می ترسم از داربست های آهنی و ماشین های آخرین مدل، جرثقیل ها و کامیون های غمگین.
3-زیر پوست نازک این شهر رگه های آبی کمرنگی از یأس جریان دارد و رد پایش همه جا هست. میان آجرهای نمناک کوچه ها و خیابان ها، در صدای گنجشکها صبح که می شود، در صدای موجهای خسته ای که به ساحل می رسند و حتی در تلاش مذبوحانه صدای دزدگیر ماشین ها!
4-چند وقت است همه اش خودت میدانی؛ راه که می روم، عصر که می شود، باران که می آید، کوچه که خیس می شود، تنها که می شوم، صدایت که می آید، صدایم که می کنی، سیگار که دود می کنم...
نقطه سر خط.

چهارشنبه ۱۵ اکتبر ۲۰۰۸

گربه ایران را عقیم کردید؛ به گربه هایش رحم کنید

باز راه افتاده اند دور شهر و این بار گربه ها را عقیم میکنند. من چند بار عقیم شدم نه یکبار؛ چند بار.
1- اولین بار 6 سال داشتم. با دختر عمه ام مامان بازی میکردیم که شوهر عمه ام زد توی گوشم.
2- بعدها 12 سالی بیشتر نداشتم. با ترس و لرز فیلم تایتانیک را میدیدم. چه رویایی! رز خوابیده بود لخت لخت و جک نقاشی می کشید. چه حس زیبایی بود عشق! هورمونهای بدنم رحم نکردند و ناگهان ... بلند شد! باورم نمی شد. سرم را بالا آوردم. پدرم زد توی گوشم.
3- 14 سال داشتم. هر بار که در خلوت خودم با خیال بی انتها "او" را در آغوش میگرفتم، میبوسیدم، نوازش میکردم و...تمام میشد. در خیال خودم با او همبستر شده بودم و بعد از دقایقی تمام بدنم سست بود. ناگهان یاد حرفهای معلم دینی افتادم...چشمت کور میشود؛ گناه کبیره؛ سلولهای مغزت از بین میرود و اِی وای! من می ماندم و ساعتها عذاب وجدان و معذرت خواهی از خدا.
4- 16 سال داشتم. پاییز بود. با "او" دست در دست کنار زاینده رود قدم میزدیم. اولین بار بود که دست "او" را میگرفتم! باورم نمی شد. رویای شبهای من به حقیقت پیوسته بود! آن دستهای ناز و کوچکش در دستم بود. حرف میزد و من به لبهای قرمز و ظریفش که با ماتیکی لایت زیباتر، شهوت انگیزتر، خواستنی تر و معصومتر از همیشه بودند نگاه میکردم و هیچ صدایی را نمی شنیدم. تا آن صذای لعنتی آمد. "هوی بیا اینجا بینم". صورتم را برگرداندم و سنگینی دست زمختی را بر صورتم حس کردم. میگفت من خجالت نمی کشم از شهدا. من روی زمین افتاده بودم، آنها لگد میزدند و او رفت...و دیگر نیامد. بدجوری عقیم شده بودم. یادش به خیر. پسرک ساده و معصومی را میشناختم که شبها با خیال لبخند دختری می خوابید و صبحها با صدای گنجشکهای حیاط خانه از خواب بیدار می شد.
5- فکر کنم پدرم هم عقیم شده بود. چهره خسته اش هر روز که از سر کار می آمد، عقیم عقیم بود. چروکهای روی پوست و گریه های شبانه مادرم هم فکر کنم به خاطر عقیم بودنش بود. زندگی آنها را هم عقیم کرده بود. همه انقلابها، موشکها، نانها، وامها، بچه ها، کارها، زندانها، اعدامها و جنگها آنها را هم عقیم کرده بود. فکر کنم صاحب آن دستان زمخت و زننده آن لگدها هم عقیم بودند.
نسلها را یکی پس از دیگری عقیم کردید، اقلا به گربه ها رحم کنید. حسرت راه رفتن در خیابان با "او" که به دلمان ماند. بگذارید دلمان به فریاد های عاشقانه گربه ها خوش باشد. بگذارید اقلا دو گربه را ببینیم که در کوچه ای شاداب و سرزنده به دنبال هم میدوند. همه کافه ها و خیابانهای عقیم شهر شبها چشم انتظار گربه ها هستند. از ما که گذشت، به گربه ها رحم کنید...