در هر دوره ای از زندگی میگفتم کاشکی...
کاشکی های من اغلب از آن دسته بودند که موقع خواب محقق میشدند. از آن دسته کاشکی هایی که خیالت را هنگام خواب قلقلک می دهند و تو به مرور زمان می فهمی که بسیاری از این کاشکی ها را فقط شاید برای لحظه ای در خواب و رویا محقق خواهی یافت. کافی است پلکهایت را روی هم بگذاری تا فوتبالیست شوی، یا دختری را تنگ در آغوش بگیری. و بدینسان است که رویا شیرین ترین و خواستنی ترین بخش زندگی می شود.
کاشکی های دوران دبستان من:
کاشکی مادرم همیشه روسری میگذاشت تا به جهنم نرود.
کاشکی پدرم نماز می خواند تا به جهنم نرود.
کاشکی می فهمیدم بچه چگونه به وجود می آید.
کاشکی ماشین پدرم ژیان نبود.
کاشکی پدرم هم مثل خانم معلم امام خمینی را دوست داشت.
کاشکی می فهمیدم کُس کش یعنی چه.
کاشکی تیزهوشان قبول میشدم.
کاشکی معدلم بیست میشد.
کاشکی "نِل" مادرش را پیدا میکرد.
کاشکی میشد من با یکی از دخترهای فیلم خواهران غریب ازدواج میکردم.
کاشکی میشد موهایم بلند و لَخت، مدل آلمانی باشد.
کاشکی کور رنگی نداشتم.
کاشکی استقلال، برزیل را در مسابقه ای دوستانه میبرد.
کاشکی های دوران راهنمایی و دبیرستان من:
کاشکی همسرهای ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، شبها نیاز جنسی شوهرانشان را برآورده میکردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی صاحبخانه های ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، اجاره را بالا نمی بردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی پدرم میگذاشت سبیلهای تازه در آمده ام را با تیغ بزنم.
کاشکی معلم دینی نداشتم تا بتوانم برای یک بار هم که شده بدون عذاب وجدان جلق بزنم.
کاشکی چند دختر میدانستند که من چقدر دوستشان داشتم.
کاشکی فیلم تایتانیک را بدون سانسور میدیدم.
کاشکی میشد موهایم بلند شوند و من آنها را ببندم.
کاشکی من جیمز هتفیلد بودم.
کاشکی میتوانستم آهنگ "اگه یه روز بری سفر" را با گیتار بزنم و باهاش بخونم.
کاشکی میتوانستم سیگار را درست بکشم و کاه دود نکنم.
کاشکی مشروب میخوردم و مست میشدم.
کاشکی معتاد میشدم.
کاشکی خودکشی میکردم.
کاشکی ناظم مدرسه را با دستان خود خفه میکردم.
کاشکی میشد به موهایم ژل بزنم و کسی به جانم غر نزند.
کاشکی یک اسنوکر باز فوق العاده بودم و جلیقه می پوشیدم با پاپیون و با یک چوب 100 خال میزدم.
کاشکی های پیش دانشگاهی من:
کاشکی رتبه ام زیر 2000 شود و بتوانم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بخوانم و با ماشین به دانشگاه بروم.
کاشکی های بعد از پیش دانشگاهی من:
کاشکی زنده نبودم.
کاشکی های من از 2 سال پیش تا الآن:
کاشکی اینقدر احمق نبودم و زندگی را راحت تر میگرفتم.
کاشکی هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همینجوری بگذرد، آرام و بی درد سر بدون هیچ اتفاق خاصی. دیگر ذره ای جاه طلبی در وجود من نمانده است. صرفا میل غریزی به بقا مانده است با کمترین دردسر و ناراحتی.
من یک احمق بوده ام. این اعتراف تلخی است. آدمها شاید با آرزوهایشان تعریف میشوند. آدمها تغییر می کنند چون آرزوهایشان تغییر می کنند. اغلب آرزوهای ما مردم بدبخت جهان سومی دست یافتن به بدیهیات زندگی مردم جهان اول است. بسیاری از آرزوها را در ما می کارند. شاید مهمترین وجه اشتراک سازوکارهای اقتصادی و سیاسی برای کنترل مردم، از گذشته تا کنون، ایجاد آرزو در میان مردم بوده است. دست نیافتنی های ما، رویاهای ما، چیزهایی که از داشتنشان منع شده ایم، همان آرزوهای ما هستند که باید به دنبال آنها برویم. امیال ما به مرور زمان با "محرومیت های ما" تعریف می شوند و در واقع امیال برآمده از محرومیت ها هستند. چاره ای نیست. خودمان را به هر راهی که می زنیم باز نا خواسته می بینیم که در مسیر رسیدن به همان "نداشته ها" قدم بر میداریم. راه گریزی نیست. همه چیز و همه کس را میتوان فریفت جز آرزوهای خود را.در نهایت می فهمیم آنقدر توی سر آرزوهایمان زده اند که دیگر آرزو نمی کنیم و یا در حقیقت آرزو می کنیم که دیگر آرزو نکنیم. و اینگونه است که جاده راننده ما میشود...
کاشکی های من اغلب از آن دسته بودند که موقع خواب محقق میشدند. از آن دسته کاشکی هایی که خیالت را هنگام خواب قلقلک می دهند و تو به مرور زمان می فهمی که بسیاری از این کاشکی ها را فقط شاید برای لحظه ای در خواب و رویا محقق خواهی یافت. کافی است پلکهایت را روی هم بگذاری تا فوتبالیست شوی، یا دختری را تنگ در آغوش بگیری. و بدینسان است که رویا شیرین ترین و خواستنی ترین بخش زندگی می شود.
کاشکی های دوران دبستان من:
کاشکی مادرم همیشه روسری میگذاشت تا به جهنم نرود.
کاشکی پدرم نماز می خواند تا به جهنم نرود.
کاشکی می فهمیدم بچه چگونه به وجود می آید.
کاشکی ماشین پدرم ژیان نبود.
کاشکی پدرم هم مثل خانم معلم امام خمینی را دوست داشت.
کاشکی می فهمیدم کُس کش یعنی چه.
کاشکی تیزهوشان قبول میشدم.
کاشکی معدلم بیست میشد.
کاشکی "نِل" مادرش را پیدا میکرد.
کاشکی میشد من با یکی از دخترهای فیلم خواهران غریب ازدواج میکردم.
کاشکی میشد موهایم بلند و لَخت، مدل آلمانی باشد.
کاشکی کور رنگی نداشتم.
کاشکی استقلال، برزیل را در مسابقه ای دوستانه میبرد.
کاشکی های دوران راهنمایی و دبیرستان من:
کاشکی همسرهای ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، شبها نیاز جنسی شوهرانشان را برآورده میکردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی صاحبخانه های ناظمها و معلمها و مدیرها و دفتردارها، اجاره را بالا نمی بردند تا من کمتر اذیت شوم.
کاشکی پدرم میگذاشت سبیلهای تازه در آمده ام را با تیغ بزنم.
کاشکی معلم دینی نداشتم تا بتوانم برای یک بار هم که شده بدون عذاب وجدان جلق بزنم.
کاشکی چند دختر میدانستند که من چقدر دوستشان داشتم.
کاشکی فیلم تایتانیک را بدون سانسور میدیدم.
کاشکی میشد موهایم بلند شوند و من آنها را ببندم.
کاشکی من جیمز هتفیلد بودم.
کاشکی میتوانستم آهنگ "اگه یه روز بری سفر" را با گیتار بزنم و باهاش بخونم.
کاشکی میتوانستم سیگار را درست بکشم و کاه دود نکنم.
کاشکی مشروب میخوردم و مست میشدم.
کاشکی معتاد میشدم.
کاشکی خودکشی میکردم.
کاشکی ناظم مدرسه را با دستان خود خفه میکردم.
کاشکی میشد به موهایم ژل بزنم و کسی به جانم غر نزند.
کاشکی یک اسنوکر باز فوق العاده بودم و جلیقه می پوشیدم با پاپیون و با یک چوب 100 خال میزدم.
کاشکی های پیش دانشگاهی من:
کاشکی رتبه ام زیر 2000 شود و بتوانم مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی اصفهان بخوانم و با ماشین به دانشگاه بروم.
کاشکی های بعد از پیش دانشگاهی من:
کاشکی زنده نبودم.
کاشکی های من از 2 سال پیش تا الآن:
کاشکی اینقدر احمق نبودم و زندگی را راحت تر میگرفتم.
کاشکی هیچ اتفاق خاصی نیفتد. همینجوری بگذرد، آرام و بی درد سر بدون هیچ اتفاق خاصی. دیگر ذره ای جاه طلبی در وجود من نمانده است. صرفا میل غریزی به بقا مانده است با کمترین دردسر و ناراحتی.
من یک احمق بوده ام. این اعتراف تلخی است. آدمها شاید با آرزوهایشان تعریف میشوند. آدمها تغییر می کنند چون آرزوهایشان تغییر می کنند. اغلب آرزوهای ما مردم بدبخت جهان سومی دست یافتن به بدیهیات زندگی مردم جهان اول است. بسیاری از آرزوها را در ما می کارند. شاید مهمترین وجه اشتراک سازوکارهای اقتصادی و سیاسی برای کنترل مردم، از گذشته تا کنون، ایجاد آرزو در میان مردم بوده است. دست نیافتنی های ما، رویاهای ما، چیزهایی که از داشتنشان منع شده ایم، همان آرزوهای ما هستند که باید به دنبال آنها برویم. امیال ما به مرور زمان با "محرومیت های ما" تعریف می شوند و در واقع امیال برآمده از محرومیت ها هستند. چاره ای نیست. خودمان را به هر راهی که می زنیم باز نا خواسته می بینیم که در مسیر رسیدن به همان "نداشته ها" قدم بر میداریم. راه گریزی نیست. همه چیز و همه کس را میتوان فریفت جز آرزوهای خود را.در نهایت می فهمیم آنقدر توی سر آرزوهایمان زده اند که دیگر آرزو نمی کنیم و یا در حقیقت آرزو می کنیم که دیگر آرزو نکنیم. و اینگونه است که جاده راننده ما میشود...