۱۳۸۷ مهر ۲۴, چهارشنبه

گربه ایران را عقیم کردید؛ به گربه هایش رحم کنید

باز راه افتاده اند دور شهر و این بار گربه ها را عقیم میکنند. من چند بار عقیم شدم نه یکبار؛ چند بار.
1- اولین بار 6 سال داشتم. با دختر عمه ام مامان بازی میکردیم که شوهر عمه ام زد توی گوشم.
2- بعدها 12 سالی بیشتر نداشتم. با ترس و لرز فیلم تایتانیک را میدیدم. چه رویایی! رز خوابیده بود لخت لخت و جک نقاشی می کشید. چه حس زیبایی بود عشق! هورمونهای بدنم رحم نکردند و ناگهان ... بلند شد! باورم نمی شد. سرم را بالا آوردم. پدرم زد توی گوشم.
3- 14 سال داشتم. هر بار که در خلوت خودم با خیال بی انتها "او" را در آغوش میگرفتم، میبوسیدم، نوازش میکردم و...تمام میشد. در خیال خودم با او همبستر شده بودم و بعد از دقایقی تمام بدنم سست بود. ناگهان یاد حرفهای معلم دینی افتادم...چشمت کور میشود؛ گناه کبیره؛ سلولهای مغزت از بین میرود و اِی وای! من می ماندم و ساعتها عذاب وجدان و معذرت خواهی از خدا.
4- 16 سال داشتم. پاییز بود. با "او" دست در دست کنار زاینده رود قدم میزدیم. اولین بار بود که دست "او" را میگرفتم! باورم نمی شد. رویای شبهای من به حقیقت پیوسته بود! آن دستهای ناز و کوچکش در دستم بود. حرف میزد و من به لبهای قرمز و ظریفش که با ماتیکی لایت زیباتر، شهوت انگیزتر، خواستنی تر و معصومتر از همیشه بودند نگاه میکردم و هیچ صدایی را نمی شنیدم. تا آن صذای لعنتی آمد. "هوی بیا اینجا بینم". صورتم را برگرداندم و سنگینی دست زمختی را بر صورتم حس کردم. میگفت من خجالت نمی کشم از شهدا. من روی زمین افتاده بودم، آنها لگد میزدند و او رفت...و دیگر نیامد. بدجوری عقیم شده بودم. یادش به خیر. پسرک ساده و معصومی را میشناختم که شبها با خیال لبخند دختری می خوابید و صبحها با صدای گنجشکهای حیاط خانه از خواب بیدار می شد.
5- فکر کنم پدرم هم عقیم شده بود. چهره خسته اش هر روز که از سر کار می آمد، عقیم عقیم بود. چروکهای روی پوست و گریه های شبانه مادرم هم فکر کنم به خاطر عقیم بودنش بود. زندگی آنها را هم عقیم کرده بود. همه انقلابها، موشکها، نانها، وامها، بچه ها، کارها، زندانها، اعدامها و جنگها آنها را هم عقیم کرده بود. فکر کنم صاحب آن دستان زمخت و زننده آن لگدها هم عقیم بودند.
نسلها را یکی پس از دیگری عقیم کردید، اقلا به گربه ها رحم کنید. حسرت راه رفتن در خیابان با "او" که به دلمان ماند. بگذارید دلمان به فریاد های عاشقانه گربه ها خوش باشد. بگذارید اقلا دو گربه را ببینیم که در کوچه ای شاداب و سرزنده به دنبال هم میدوند. همه کافه ها و خیابانهای عقیم شهر شبها چشم انتظار گربه ها هستند. از ما که گذشت، به گربه ها رحم کنید...