۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

چند وقت است همه اش خودت می دانی...

1-شب که می شود، من می مانم و سیگار و چایی و غربت. دروغ چرا،"او" هم هست. گاهی صدایم می کند. نه چایی می خورد و نه سیگار می کشد. بر و بر به من نگاه می کند.
2-صبح می شود و ما نشسته ایم. "او" صبحها می رود. من می مانم و متروها و ماشین ها و برجها. گم می شوم در جستجوی "او". دود و سرب به دور گلویم می پیچد و خفه ام می کند. نای راه رفتن ندارم. می ترسم از داربست های آهنی و ماشین های آخرین مدل، جرثقیل ها و کامیون های غمگین.
3-زیر پوست نازک این شهر رگه های آبی کمرنگی از یأس جریان دارد و رد پایش همه جا هست. میان آجرهای نمناک کوچه ها و خیابان ها، در صدای گنجشکها صبح که می شود، در صدای موجهای خسته ای که به ساحل می رسند و حتی در تلاش مذبوحانه صدای دزدگیر ماشین ها!
4-چند وقت است همه اش خودت میدانی؛ راه که می روم، عصر که می شود، باران که می آید، کوچه که خیس می شود، تنها که می شوم، صدایت که می آید، صدایم که می کنی، سیگار که دود می کنم...
نقطه سر خط.